تبليغاتX
ترم تابستونی

ی د ت د ---> عزرائیل= آخرین طبیب

شنبه پانزدهم تیر 1387---16:33 - نویسنده: جودی ابوت

به نام خداوند مهربان...

سَم سَمِ عزیزم... هوم... هیچی! سلام! می خواستم بگم بخون دو هفته ای تو می تونی! تو قبول می شی عزیزم! به چی فک می کنی؟ هوم؟ فردا که آئین نامه امتحان می دی بعدشم شهر بعدشم خب معلومه چی می شه! قبول می شی دیگه. تو هر کاری که واقعا از ته تهای دلت خواستی رو تونستی انجامش بدی و حتما این یکی رو هم می تونی: کنکورو می گم!

باز هم آمدی تو بر سر راهم/آی عشق می کنی دوباره گمراهم... دارم این شعر قدیمی رو گوش می کنم که بوی خاصی می ده! می دونی که بعضی شعرا یه بوی مخصوصی می دن: شاید هم بوی خاطره ها:دور چه نزدیک...

مظلوم عشقم گرفتار یار/مثل پرنده هوادارِ یار/مثل یه سایه به همراه یار/بود و نبودم به دلخواه یار... بابا چند وقته ندیدیمت؟ چند وقته که منو ندیدی: دوست قدیمی و رفیق بیچاره ی دلتنگت رو! تو می دونی؟ من که فک کنم حساب کار از دستم رفته گلم! داداشیت هم که خدا رو شکر حالش داره خوب می شهخیلی خوشحالم عزیزم که تو رو خوشحال می بینم،که صدای داداشیتو بعد از مدت ها سرحال شنیدم،که امروز درباره هوندای قدیمی پسر عمو جانم حرف زدیم و داداشیت ازش خوشش اومده همون که کلاچ نداره!!!!! آخه مگه می شه؟ آره چرا نشه؟! همین الانشم ماشینای مدل بالای گرون قیمت هستن که کلاچ ندارن! خب هوندای پسر عمو هم ماشین گرون قیمتِ زمان خودش بوده دیگه... آموزش الکترونیکی تونم که رتبه آورده اما من... آخه کنکور فکرمو بدجوری مشغول کرده بود حوصله ی کار کردن نداشتم حالام که دو ترم گذشت و ایشاالله دو ترم دیگه مونده تموم کنم. زودتر بیا که دلم تنگته، بیا ببینمت قد کشیدی یا نه؟ یا مث خودم موندی؟  راستی با دختر دایی گرامی آشتی کردیم آخر نمی شد که... می ترکیدیم یکهو! *** اگه بگه ماست سفیده من می گم دیوار حاشا بلنده! -- آدم گدا این همه آرزو بر جوانان ادا نیست! -- آب که از سر گذشت آدم خیس می شه! سنگ بزرگ.. دو برابر سنگ کوچیکه! ---> خب همه ی اینا که چی؟:به قول عمو حمیدِ داییم!

به این فرهنگ لغت گوش کنید: بوتیک= فروشگاه بزک کرده * بیمارستان= تعمیرگاه آدم * سکه= اسکناس آهنی * طلاق= بازنشستگی ازدواج * سیزده به در= سوتِ پایان عید * معده= هلفدونی غذا * پرده= دیوار آویزون * کیوی= تخم مرغ موکت کرده * خیال= سینمای مجانی * پول= پاسپورت زندگی * عزرائیل= آخرین طبیب.

دوستون دارم؛مواظب خودتون باشین؛تا بعد

لینک ثابت |

تقدیم به عشقم مادر @};-

چهارشنبه پنجم تیر 1387---20:29 - نویسنده: جودی ابوت

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیک، دور

سیر، گرسنه

رها، اسیر

دلتنگ، شاد

آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا، مباد!

 

مامان خوبم روزت مبارک 

  

لینک ثابت |

ی د ت د ---> مکانیکال دسکتاپِ لعنتی!

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387---16:28 - نویسنده: جودی ابوت

به نام مهربانِ زیبا...

 

سلام داداش. دلم برات تنگ شده. امروز بهم اس ام اس دادی و گفتی: بی شک یاد تو برای همیشه ی تاریخ در ذهن من باقیست... . بغضم گرفته. دوباره اومدی زود هم رفتی. این همه اعتراض کردم که داداش یه کم بیشتر بمون گفتی درسات سنگینه، اینجا نمی تونی درس بخونی... می دونم امتحانا که تموم بشه دوباره چند روزی می یای و خیلی زود هم به بهانه ترم تابستونی می ری...

خیلی دوسِت دارم اما می دونی که... شاید هم نمی دونی که من بَدم... من خیلی بدم داداش... خودمو لوس نمی کنم اینا رو جدی می گم. یادته موقع امتحانای ترم پیش که برف اومده بود اینجا بودی یه عالمه با هم فیزیک خوندیم. تو اصلا عصبانی نشدی و نمی شی اگه هر چقدرم خنگ بازی در بیارم. من تو اون روزا یهو گفتم معلومه که تو از من بهتری... اما تو گفتی خنگ نشو! تو از درون آدما خبر داری؟؟ مهدی هم که همیشه ی خدا در حال شوخیه یهو جدی شد گفت چی می گی تو؟! هان؟؟ ولی من راست می گفتم! خیلی هم گریم گرفته بود... مثل الان که دارم اینا رو می نویسم...

داشتم تا حالا پروژه هایی که استاد توی وبش گذاشته رو نیگاه می کردم و به همه چیز فکر می کردم. هم به پروژه ها هم به پروژه ای که خودم قراره درست کنم هم به تو هم خودم هم به مرمر به مهدی به خواب بدی که امروز دیدم و توش با تمام وجودم فریاد می کشیدم مامان، مامان!

دوس دارم درباره رباتیک پروژه کار کنم اما چند تا بچه ها در باره هوش مصنوعی پروژه دادن و بهتره من درباره یه موضوع دیگه کار کنم هرچند رباتیک خیلی وسیعه خودت که می دونی داداش. البته واسه درس شیوه تحقیقم درباره رباتیکه.

هم زمان با همه ی این کارا دارم شعرای جدیدی رو که دایی آورده بود گوش می کنم چقد قشنگن. دایی هم بعد از چند روز که اینجا بود یهو وقتی داشت می رفت خیلی غصه ش گرفته بود، ما هم همین طور. اما خدا رو شکر مهدی هنوز هست ولی این مکانیکال دسکتاپِ لعنتی، بد قلقی می کنه و نمی دونم چرا نصب نمی شه! مهدی هم بنای اومدن پیش تورو گذاشته می گه باید هر جوری شده یا نصب بشه یا می رم چون امتحان مهمیه. آخه داداش تقصیر من چیه دفعه ی قبل خیلی راحت نصب شد اما الان همش پیغام مسخره می ده، رو اعصابمون راه رفته...

سرعت اینترنت اینجا هم که قربونش برم افتضاحه! دایی گفت هر چی می خوای بگو از اونجا واست دانلود می کنم، اینجا الکی فقط پول تلفن هدر می ره. راستم می گه. مردم تا دیشب چند تا چیز کوچولو رو دانلود کردم.

خواننده هه داره می خونه:

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه،  نگات به صد تا آسمون می ارزه...

 

وای خدای من اگه معدل این ترمُ بالای 18 نگیرم باید قید مهندسی دانشگاه قزوین رو بزنم! کمکم کن خدا جون، خیلی به کمکت احتیاج دارم، به خودتم خیلی احتیاج دارم. می دونی که چند روزیه قاطی کردم... فقط تویی که شاهد و ناظر حال منی...

لینک ثابت |

اوایل کوچک بود...

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387---0:46 - نویسنده: جودی ابوت

از زبان حضرت علی(ع) : 

      الا ای چاه یارم را گرفتند

      گلم باغم بهارم را گرفتند...

شهادت بی بی فاطمه(س) رو تسلیت می گم

 

« اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان –بس که بزرگند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لَجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم.

فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم. آنقدر که وسعتش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت. آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند...

اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم: «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.»

 

مصطفی مستور – از کتابِ "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه"

لینک ثابت |

ی د ت د ---> بادبادک باز و آخرین روزهای ترم دو

شنبه یازدهم خرداد 1387---13:22 - نویسنده: جودی ابوت

به نام یکتای بی همتا...

 

 

الان ساعت 11 شب روز جمعه ست و دو روز دیگر کلاسهای دانشگاه به پایان می رسد. اینطور که من حساب کردم 12 روز فرجه دارم و باید در این 12 روز ریاضی ، فیزیک ، ذخیره و بازیابی ، سیستم عامل ، اصول سرپرستی ، شیوه ارائه نوشتاری و گفتاری که قرار گذاشته ایم با استاد بالای 17 حتما بشویم! و زبان خارجه و مبانی مهندسی نرم افزار بخوانم! اما تا حالا تنها توانسته ام تمرین های یک بخش از ریاضیات پایه را حل کنم!!! و البته 15 صفحه هم از شیوه خوانده ام و چند خطی تئوری فیزیک الکتریسیته.

 

دختر دایی گرامی بالاخره به دیدنمان آمد! و ما کلی کیفور شدیم و چند روزی ست که از حضورش بهره مندیم.

یکی از روزها با هم به کلاس رنگ روغن رفتیم و آقای رحیم زاد که استاد نقاشیمان است را دیدیم. من از وقتی دانشگاه شروع شد دیگر نقاشی نکشیدم و به کلاس هم نرفتم.

کلاس رنگ روغن ما بسیار زیبا و با صفاست و در طبقه ی بالای کتابخانه ی شهر است، یک بالکن هم دارد که از آنجا می شود منظره ی دل انگیز بهاری پارک را دید که در پشت آن وقتی که هوا ابری ست و باران می بارد، دریای خاکستری به چشم می خورد و دل آدم را می برد بدجور!

امتحانات که تمام بشوند دوباره نقاشی می کشم و هفته های پر از خاطره های رنگی را با استاد نقاشی ام و بچه ها خواهم گذراند...

 

دیروز سر کلاس ذخیره و بازیابی از استاد قلی پور فیلم گرفتم! البته قبل از اینکه کلاس شروع بشود از خودش اجازه گرفتم و او لبخند زد. دیروز آخرین جلسه ی کلاس او بود و شاید دیگر هیچ درسی را با او نداشته باشم.

فردا هم که آخرین روز فیزیک است می خواهیم به همراه بچه ها با دکتر ابراهیمیان عکس بگیریم البته هنوز به خودش نگفته ایم، اما او مهربانتر از این حرفهاست

برای درس ارائه نوشتاری و گفتاری، یک تحقیق 20 صفحه ای دارم و 4 تا کتاب روباتیک را دور خودم جمع کرده ام اما تازه یک صفحه از تحقیق را توانسته ام تایپ کنم. تحقیقم درباره روبات های هوشمند می باشد و  از بس قاطی کرده ام، دیروز یک سوتی تقریبا کم نظیر دادم: به جای واژه ی درنیاوردم گفتم: نَدرآوردم!

یک روز اگر وقت شد لیستی از سوتی های کم نظیر خودم را در بلاگ می گذارم

 

داستان "بادبادک باز" هم دیگر دارد به انتها می رسد، 420 صفحه بود و  60 صفحه اش باقی مانده که احتمالا فردا خواندنش تمام می شود. خیلی وقت بود کتابی به این قشنگی نخوانده بودم، حتی کتاب "عطر سنبل، عطر کاج" فیروزه جزایری هم به این قشنگی و زیبایی نیود...

بهتان پیشنهاد می کنم بادبادک باز را حتما بخوانید، 20 صفحه ی اولش را که رد کنید دیگر دلتات نمی آید از نوشته هایش دل بکنید؛ اولش این طور شروع می شود:  

 

« در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه ی کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم. از آن روز زمان زیادی می گذرد، اما حالا متوجه شده ام این که می گویند گذشته فراموش می شود چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه می کنم.

... »

ص 76 کتاب:

« ... نمی دانستم بقیه بچه ها به خاطر چی بازی می کردند، شاید فقط قمپز در کنند. اما این تنها شانس من بود تا کسی بشوم که بهش نگاه کنند، نه این که او را ببینند؛ بهش گوش بدهند، نه این که او را بشنوند. اگر خدایی بود، بادها را فرستاده و خواسته بود که آنها به نفع من بوزند، تا یک حرکت سریع ِ بند، مرا از دردی که می کشیدم، از اشتیاقی که داشتم خلاص کند. خیلی تحمل کرده بودم، خیلی زیاد. و ناگهان امید به این شکل تبدیل به آگاهی شد. من حتما برنده می شدم. دیگر وقتش رسیده بود.

... »

 

امیدوارم روزهایتان مثل بستنی های میوه ای، خنک و شیرین و خوشمزه باشد

تا پست بعدی...

 

/ جمعه 10 خرداد 87 /

 

لینک ثابت |

ی د ت د ---> دایرة المعارف خنده [1]

جمعه سوم خرداد 1387---14:37 - نویسنده: جودی ابوت

قبل از هر حرفی--->تبریک از نوع سوم خردادی: شنوندگان عزیز توجه کنید! خرمشهر آزاد شد

و تسلیت به مناسبت شهادت بی بی دو عالم

 

دکلمه متضاد:

شب بود، آفتاب همه جا را فرا گرفته بود، مردی یکه و تنها، با خانواده اش، در کنار ساحل، دور از دریا، قدم زنان، ایستاده بود. این مرد کچل، در حالیکه موهایش را شانه می کرد، نشسته بود و به سویی می دوید... وقتی که با بی زبانی به او سلام کردم، طوری به من جواب داد که انگار لال بود و طوری نگاهم کرد که انگار کور بود... .

 

دکلمه پوچی:

شکارچی ای بود تفنگی داشت که فشنگ نداشت، به خانه ای رفت که سقف نداشت، کیسه ای برداشت که ته نداشت، به جنگلی رفت که درخت نداشت، آهویی شکار کرد که سر نداشت از همان جنگلی که درخت نداشت به خانه ای برگشت که وجود نداشت لامپی را روشن کرد که برق نداشت و در لیوانی که ته نداشت آب خورد، آبی که وجود نداشت، با شانه ای که دندونه نداشت سرش را شانه کرد که مو نداشت، کتابی خواند که خط نداشت در حالی که سواد نداشت و وقتی خسته شد شیرجه زد توی استخری که آب نداشت و بالاخره گرچه این قضیه حقیقت نداشت، ولی ارزش از تن بدر کردن خستگی شما را داشت.

 

بازی با شعر و ادبیات:

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

من که با خر گفته بودم با هواپیما چرا

دوش گفتی که به تو دل بندم

من به گور پدرت می خندم

 

منم منم رستم زال

فردا می رم دنبال کار

 

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

برو دیپلم بگیر آلبالو بفروش

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

مجلس و محفل یاران دغلکار کجاست

 

از دست و زبان که برآید

کز دست زنش جان به در آرد

 

گویند مرا چو زاد مادر

با خواهر خود شدم برادر

 

ترسم نرسی به خانه اِی اعرابی

از بس که تو بین راهها می خوابی

 

بنی آدم اعضای یک پیکرند

فقط گاهی وقتا به هم می پرند

 

چنین گفت رستم به اسفندیار

اگر فوتبالیستی برو توپ بیار

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

درد دل داشتم و آب نباتم دادند

 

تو کز محنت دیگران بی غمی

همانند یک دانه ی شلغمی

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

آب کتری و سماور همه را جوش کنید

 

خب...! سلام

خوب بیدین بچه ها؟ خوشتون اومد؟  

من دیگه برم سراغ درسام

 

راستی! مواظب خودتون باشین

 

لینک ثابت |

ی د ت د ---> جای شما رنگین کمان باد!

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387---20:36 - نویسنده: جودی ابوت

 

به نام آرام دل ها...

اتفاقا من با عکس بچه حال می کنم!

الان ساعت 7:30 بعد از ظهر روز جمعه است که این خاطرات را ثبت می کنم.

مامان و بابا به همراه مادربزرگ چند روزی می شود که به سفر رفته اند و من و مرمر تنهاییم اما زیاد هم بد نمی گذرد. فقط اگر دل مشغولی ها اجازه بدهد، همه چیز به خوبی پیش میرود...

دیروز یک کنفرانس تخصصی را از سر گذراندم و با وجود اینکه تنها دو هفته به پایان کلاسها باقی مانده، دو کنفرانس و سه تحقیق دیگر دارم که هنوز انجامشان ندادم! و اینها به گمانم اسمش دل مشغولی است یا فکر مشغولی یا مشغولیت ذهنی یا... هرچه شما اسمش را می گذارید!

دیروز دوربین موبایلم با پرداختن هیچ دستمزدی درست شد و کلی کیفور شدم و به مناسبت این پیشامد فرخنده، مرمر و شیوا جون را بستنی مهمان کردم در کافی شاپ بیا2. اما آنجا اول که وارد شدیم گرم بود بعد کمی خنک شد و بعد هم جای شما خالی بود... .

فردا شنبه است و فیزیک داریم و هفته ی پیش فیزیک نداشتیم چون دانشکده تعطیل بود و استاد را ندیدیم اما فردا خواهیم دید و خوشحالیم و جای شما باز هم خالی ست! البته به قول دختر دایی گرامی که چند وقتی ست از حضور رنگی اش بی بهره ام (چون نیست و تهران است) جای شما سبز!

و جالب است بدانید هر هفته که تلفنی حرف می زنیم و صحبت می کنیم و گاهی فقط حرف می زنیم و صحبت نمی کنیم(!) می گوید: این هفته اگر خدا بخواهد خواهیم آمد به دیدنتان!

یکشنبه امتحان زبان دارم مین ترم! بعد از اینکه آپ کردن وبلاگ تمام شد و چند کار جزئی دیگر، به خانه ی مادربزرگ پدری می رویم تا شب را آنجا بمانیم و من آنجا زبان بخوانم و فردا ساعت 6:30 بیدار شوم و بروم کلاس فیزیک.

بعد دوشنبه که کلاس ندارم امتحان عملی وب را بخوانم برای روز چهارشنبه و کنفرانس دکتر فدایی را آماده کنم و من چقدر کار دارم که باید انجام دهم و من چقدر وقت کم دارم!

امیدوارم روزهایتان صورتی مثل شکوفه های درخت آلوچه قرمز باشد که ما امروز خانه ی مادربزرگ خوردیم، جای شما رنگین کمان باد!

 

مواظب خودتان باشید

  

لینک ثابت |

موج مکزیکی!

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387---13:43 - نویسنده: جودی ابوت

 

نیگاشون کن!!!

لینک ثابت |


Copyright 2007 Bwithout-subject.blogfa All Rights reserved. ......ای کاش که جای آرمیدن بودی  ...