به نام یکتای بی همتا... 

الان ساعت 11 شب روز جمعه ست و دو روز دیگر کلاسهای دانشگاه به پایان می رسد. اینطور که من حساب کردم 12 روز فرجه دارم و باید در این 12 روز ریاضی ، فیزیک ، ذخیره و بازیابی ، سیستم عامل ، اصول سرپرستی ، شیوه ارائه نوشتاری و گفتاری که قرار گذاشته ایم با استاد بالای 17 حتما بشویم! و زبان خارجه و مبانی مهندسی نرم افزار بخوانم! اما تا حالا تنها توانسته ام تمرین های یک بخش از ریاضیات پایه را حل کنم!!! و البته 15 صفحه هم از شیوه خوانده ام و چند خطی تئوری فیزیک الکتریسیته.
دختر دایی گرامی بالاخره به دیدنمان آمد!
و ما کلی کیفور شدیم و چند روزی ست که از حضورش بهره مندیم.
یکی از روزها با هم به کلاس رنگ روغن رفتیم و آقای رحیم زاد که استاد نقاشیمان است را دیدیم. من از وقتی دانشگاه شروع شد دیگر نقاشی نکشیدم و به کلاس هم نرفتم.
کلاس رنگ روغن ما بسیار زیبا و با صفاست و در طبقه ی بالای کتابخانه ی شهر است، یک بالکن هم دارد که از آنجا می شود منظره ی دل انگیز بهاری پارک را دید که در پشت آن وقتی که هوا ابری ست و باران می بارد، دریای خاکستری به چشم می خورد و دل آدم را می برد بدجور!
امتحانات که تمام بشوند دوباره نقاشی می کشم و هفته های پر از خاطره های رنگی را با استاد نقاشی ام و بچه ها خواهم گذراند...
دیروز سر کلاس ذخیره و بازیابی از استاد قلی پور فیلم گرفتم! البته قبل از اینکه کلاس شروع بشود از خودش اجازه گرفتم و او لبخند زد. دیروز آخرین جلسه ی کلاس او بود و شاید دیگر هیچ درسی را با او نداشته باشم.
فردا هم که آخرین روز فیزیک است می خواهیم به همراه بچه ها با دکتر ابراهیمیان عکس بگیریم البته هنوز به خودش نگفته ایم، اما او مهربانتر از این حرفهاست
برای درس ارائه نوشتاری و گفتاری، یک تحقیق 20 صفحه ای دارم و 4 تا کتاب روباتیک را دور خودم جمع کرده ام اما تازه یک صفحه از تحقیق را توانسته ام تایپ کنم. تحقیقم درباره روبات های هوشمند می باشد و از بس قاطی کرده ام، دیروز یک سوتی تقریبا کم نظیر دادم: به جای واژه ی درنیاوردم گفتم: نَدرآوردم!

یک روز اگر وقت شد لیستی از سوتی های کم نظیر خودم را در بلاگ می گذارم
داستان "بادبادک باز" هم دیگر دارد به انتها می رسد، 420 صفحه بود و 60 صفحه اش باقی مانده که احتمالا فردا خواندنش تمام می شود. خیلی وقت بود کتابی به این قشنگی نخوانده بودم، حتی کتاب "عطر سنبل، عطر کاج" فیروزه جزایری هم به این قشنگی و زیبایی نیود...
بهتان پیشنهاد می کنم بادبادک باز را حتما بخوانید، 20 صفحه ی اولش را که رد کنید دیگر دلتات نمی آید از نوشته هایش دل بکنید؛ اولش این طور شروع می شود:
« در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه ی کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم. از آن روز زمان زیادی می گذرد، اما حالا متوجه شده ام این که می گویند گذشته فراموش می شود چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه می کنم.
... »
ص 76 کتاب:
« ... نمی دانستم بقیه بچه ها به خاطر چی بازی می کردند، شاید فقط قمپز در کنند. اما این تنها شانس من بود تا کسی بشوم که بهش نگاه کنند، نه این که او را ببینند؛ بهش گوش بدهند، نه این که او را بشنوند. اگر خدایی بود، بادها را فرستاده و خواسته بود که آنها به نفع من بوزند، تا یک حرکت سریع ِ بند، مرا از دردی که می کشیدم، از اشتیاقی که داشتم خلاص کند. خیلی تحمل کرده بودم، خیلی زیاد. و ناگهان امید به این شکل تبدیل به آگاهی شد. من حتما برنده می شدم. دیگر وقتش رسیده بود.
... »

امیدوارم روزهایتان مثل بستنی های میوه ای، خنک و شیرین و خوشمزه باشد
تا پست بعدی... 
/ جمعه 10 خرداد 87 /